انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد،اين والاترين راه است.
راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه
ميگذرد، اين تلخترين راه است|
چشم انداز
نکته هفته!!
شنبه بیستم تیر 1388 توسط افسانه شفيعي اردستاني
انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد،اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است
_________________________________________________________________________________
نکته هفته!!
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط افسانه شفيعي اردستاني
ارلی چاپین به دخترش ... ا
اگر زندگی به تو.صد 100 دلیل برای گریه كردن نشان میدهد تو 1000 هــــــــزار دلیل برای خندیدن به ان نشان بده
_________________________________________________________________________________
نکته هفته
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط افسانه شفيعي اردستاني
مهم نیست در بازیه زندگی تاس خوب بیاری
مهم این است که با تاس بد خوب بازی کنی
_________________________________________________________________________________
امید
شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط افسانه شفيعي اردستاني
عشق یعنی این - ازدواج با دختری که سرطان دارد
بعد از ۵ روز کتی فوت کرد. اون اجازه نداد که بیماریش در زندگیش باعث از دست دادن امید یا ایمانش بشه. اون یک عروسی شگفت انگیز داشت. و اون عشق داشت و عشق میداد.
_________________________________________________________________________________
نکته هفته
شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط افسانه شفيعي اردستاني
من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم. من از خدا خواستم به من برکت دهد و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم. من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم.
_________________________________________________________________________________
نکته هفته
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط زهره عرب
دنیا آنقدر بزرگ است که برای همه جایی برای زیستن دارد . پس سعی کنیم بجای اینکه جای دیگران را بگیریم و یا خود را جای دیگران جا بزنیم جایگاه واقعی خود را بدست بیاوریم در این صورت احساس بهتری خواهیم داشت و موفق تر خواهیم بود.
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها
تلاش کردن شان را متوقف می سازند(ارنست همینگوی)
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
هیچ وقت نا امید نشو، با اره کند هم میشه درخت رو برید.
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
جمعه هشتم آذر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
همیشه از خوبیهای آدما برای خودت یه دیوار بساز، پس هر وقت در حقت بدی كردن فقط یه آجر از دیوار بردار. بی انصافیه اگه دیوار رو خراب كنی !!!!
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
شنبه دوم آذر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
امروز كلا س نقشه برداري داشتيم يه استاد خيلي خوب به قول بچه ها چيز فهم
وقتي رسيدم دانشگاه ديدم بچه ها ناراحتن بعد از پرس و جو متوجه شدم استادمون فوت كرده خيلي ناراحت شدم باورم نمي شد و....... در همون حين كه بر ميگشتم فكر مي كردم كه هيچكي نمي دونه مرگش كي مي رسه اصلا فكر نمي كرديم استاد با اين سن و سال فوت كند چقدر خوبه قدر ثانيه ها رو هم بدونيم!! و ايكاش وقتي مي ميريم ) دور از جون شما( ايكاش چند نفر ي باشن بگن خدا بيامرزدش
_________________________________________________________________________________
نكته هفته؟؟
جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
با دقت بخونيدش! ) تذكر هميشگي پیرمردی تنها در زمینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
در باز پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد». پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته. وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
جمعه دهم آبان 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
بگذارید و بگذرید ببینید و دل مبندید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت دکتر شریعتی
_________________________________________________________________________________
نكته هفته با تاخير
چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي
كوچك لذت ببر.
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
نكته اين هفته يه داستانه با دقت بخونش!!!!!!!!!!! روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
شنبه بیستم مهر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
" ذهن احمق مانند مردمک چشم است: هرچه نوربيشتري به آن بتابانيد تنگ تر مي شود
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
گفتگو با خدا خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو كني؟ گفتم اگر وقت داشته باشيد. خدا لبخند زد. چه چيز بيش از همه شمار ا در مورد انسان متعجب مي كند؟ خدا پاسخ داد: اين كه آنها از بودن دوران كودكي ملول مي شوند، عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند. اينكه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند. اينكه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان مي شود. آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنند و نه در حال. اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند. خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم . بعد پرسيدم... به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد. ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند. ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد. ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم. و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد. با بخشيدن بخشش ياد بگيرند. ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند. ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند. و ياد بگيرند كه من اينجا هستم. هميشه.
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
شنبه ششم مهر 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
دقت کردی؟! که زندگیمون چقدر شبیه به فیلمه با چند تا فرق کوچولو اما مهم؟! 1. توی فیلم اگه 1000بار نقشت رو اشتباه بازی کنی، با 1بار بازی خوب می تونی جبران کنی و جایزه اسکار رو ببری، اما توی زندگی کافیه در مقابل 1000 تا کار خوب 1کار بد و اشتباه انجام بدی تا تمام درهای جبران جلوت بسته شه!! 2. توی فیلم می تونی با Back کردن به عقب بری یا با قطع کردن نگاتیو 1قسمت از فیلم رو حذف کنی اما توی زندگی نمیشه این کار رو کرد!! 3. توی فیلم زمانی که فیلم نامه نوشته میشه بازیگراش می دونن که آخره ماجرا چی میشه، اما ما توی زندگیمون نمی دونیم!!
_________________________________________________________________________________
نکته هفته
شنبه سی ام شهریور 1387 توسط زهره عرب
هر از چند گاهی توقف در ایستگاه بین راهی فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست .
گاهی برای رسیدن نباید رفت
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش!
مولوي
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
سه چیز در زندگی هست که وقتی رفت.. دیگر قابل بازگشت نیست؟؟!!! سخن...موقعیت...زمان
_________________________________________________________________________________
نكته هفته
یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط افسانه شفيعي اردستاني
به نام يگانه معمارهستي سوار بر واحد در راه خانه راهي بودم كه گفتگو دو خانم توجه ام را جلب كر - چقدر امتحان سخت بود كاش قبول شيم
- امتحان اول كه مي رفتي خانمي جلو بود كه هر صندوق صدقات مي ديدي پول خردي داخل اوون مي انداخت بعد با دوستش شروع كردند به خنديدين چقدر خوبه خدا را در تمام لحظات زنگيمون به يادداشته باشيم نه فقط در سختيها و مشكلات !!!!!!!!!!!!
_________________________________________________________________________________
|
![]() ما دانشجوي كارشناسي عمران هستيم كه هردو براي رسيدن به ساخت وسازي اصولي تلاش مي كنيم اميدواريم به عنوان عضو كوچكي از اين جامعه ساخت و ساز بتونيم كمكي به دوستان انجام بدهيم PEYGHAM65@YAHOO.COM |